#ما_پنج_نفر_پارت_378
رابطه فیزیکیمون در حد این که دستای همو بگیریم بود .
یه روز به بهونه های همیشگی رفتم پیشش و برای اولین بار بغلم کرد.
حسی که توی اون لحظه بهش داشتم فقط عشق بود ولی بی خبر ازاین که اون من رو فقط بخاطر نیازهاش میخواد.
جوری باهام رفتار میکرد که باورم شده بود عاشقانه دیوونه منه.
اسمش شاهین بود و همون روزی که بغلم کرد گفت فردا بیا خونمون.
منم که تو اوج نادونی بودم و اون حس مسخره به قول عشق چشممو کور کرده بود قبول کردم..
فردای اون روز ساغر اومد گفت که دوست پسر جدید پیدا کرده و امروز هم باهاش قرار داره ماهم باهاش بریم و ببینیمش.
منم تصمیم گرفتم بعد از این که رفتم دوست پسر ساغرو ببینم برم خونه شاهین.
خلاصه فرداش شد و ما رفتیم سر قرار.
ساغر و پسره داشتن باهم حرف میزدن که ساغر به طرف ما اشاره کرد و پسره وقتی برگشت سمت ما...
(نفس عمیقی کشیدم که اشکم نریزه)
با دیدن پسره دنیا جلوی چشمام تار شد .
اصن هیچی نمیفهمیدم با هر بدبختی بود رفتم طرفش و فقط نگاهش کردم و بدون این که حرفی بزنم برگشتم خونه .
هیچکس نفهمید که من اونروز بدجور شکستم .
romangram.com | @romangram_com