#ما_پنج_نفر_پارت_248
خب راس میگه دیگه ساغر اصن زود بیدارشدن به تو نیومده دیگه همه شناختنت.
ساغر خواست چیزی بگه صدای لعیا اومد که داشت میگفت صبحانه آمادست .
همه بلند شدیم و کنار سفره نشستیم و مشغول خوردن صبحانه شدیم بعد از این که صبحانه تموم شد فاطمه گفت:
بچه ها امروز که جمعست و همتون هم بیکار بریم بیرون.
عرفان:خانمم شمااحیانا همین دیروز بیرون نبودین؟
_عه..خب عرفان اومدیم شمال بگردیم نه این که بشینیم تو خونه.
لعیابالحن شوخی گفت:
چقدم که ما میشینیم تو خونه!
همه به حرف لعیا خندیدیم.
امیر:خب فاطمه خانوم شما میفرمایین که ما کجا بریم؟
فاطمه کمی فکرکردوگفت:
آها....فهمیدم بریم شهربازی..
احسان: فکر بدی نیست نظر شما چیه؟
هممون موافق بودیم... بعد از خوردن صبحانه به اتاقامون رفتیم تا آماده بشیم....
romangram.com | @romangram_com