#ما_پنج_نفر_پارت_247
_خب حالا آبجی جون ببخشید برو آبتو بخور بعدم برو بخواب...
_باشه داداشی عیبی نداره بگیر بخواب حالا هم اگه دلت خواست دستمو ول کن...
_باشه برو بخواب شب بخیر .
دستمو ول کرد منم به آشپزخونه رفتم و در یخچال و باز کردم و بطری آب و سرکشیدم...
صبح که بیدارشدم زهرا توی اتاق نبود بلند شدم و رفتم دسشویی صورتمو شستم و مسواک زدم و اومدم بیرون.
لباس خوابمو درآوردم و یه شلوار سفید با یه تونیک صورتی و شال سفید پوشیدم و رفتم پایین.
امروز چون جمعه بود پسراخونه بودن.
هنوز صبحانه نخورده بودن و فاطمه و لعیا داشتن وسایل و آماده میکردن.
یه سلام بلند بالایی دادم که جوابمو هم همونجوری گرفتم.
رفتم کنار ساغر که داشت با احسان حرف میزد نشستم
_آفتاب از کدوم طرف دراومده ساغی خانم زود بیدارشده؟
_ای خدا یه روز که خواستم سحرخیز باشم اینا نمیذارن
احسان تک خنده ای کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com