#ما_پنج_نفر_پارت_243
یکم که گذشت عرفان رو به روم ایستاد.
_ عروسک من بیا بغلم که دارم له له می زنم!
_ عه عرفان آخه الان وسطه.... نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم و منو کشید تو بغلش و با گذاشتن لباش روی لبام حرف توی دهنم موند.
محکم و عمیق می بوسید و منم همراهیش می کردم سرش رو از زیر شال توی گردنم فرو کرد و گردنم رو بوسید و هر از گاهی گاز کوچیکی از گردنم می گرفت .
لاله ی گوشمو بوسید و زیر گوشم نجوا کرد: عاشقتم فاطی..!!
_ اهم اهم...
با صدای اهم اهم کسی من و عرفان بهت زده به سمت صدا برگشتیم و بچه ها رو دیدیم که از خنده سرخ شده بودند با حرص به عرفان نگاه کردم و با خجالت سرمو انداختم پایین!!
عرفان با حرص به بچه ها نگاه کرد وگفت:
ااااااه آخه الان چه وقت اومدن بود؟ بچه ها که دهانشون از پررویی عرفان باز مونده بود که احسان با خنده گفت:
عرفان، داداش وسط جنگل دارین کارای +18 می کنین مگه شب و اتاق خواب رو ازتون گرفتن؟
بعدم یکمم مراعات ما مجردای چشم و گوش بسته رو هم بکن داداش!
بعد هم لحنشو مظلوم کرد و گفت:
نمی گی آدم دلش می خواد؟؟
romangram.com | @romangram_com