#ما_پنج_نفر_پارت_244

جمع از خنده منفجر شد و من نمی تونستم از خجالت سرمو بالا بیارم!!!! خلاصه اون روز هم با شوخی و خنده و کل کل بین بچه ها گذشت شب هم رفتیم دریا و تا نصف شب بزن و برقص کردیم و خسته و کوفته وارد ویلا شدیم .

وارد اتاق شدم لباسهامو عوض کردم که عرفان وارد شد و در اتاق رو قفل کرد بهش گفته بودم که دوست ندارم قبل از عروسی اتفاقی بینمون بیفته و اونم حد خودشو می دونست و در حین شوخی و حرص دادن من مراعات منو می کرد.

شیطنت زیاد داشت ولی خط قرمزهارو رعایت می کرد ...

اون شب توی بغل عشقم به امید روز جدید با آرامش خوابیدم.



آروین:

باصدای پچ پچی از خواب بیدار شدم! بالای سرمو نگاه کردم که دیدم پارسا با یکی از دخترا کنار هم وایساده بودن و داشتن یه چیزی به هم میگفتن البته کنار هم که چه عرض کنم تقریبا تو حلق هم بودن و پارسا دست دختررو گرفته بود...

از این صحنه چشمام گرد شد...

آخه از پارسا این کارا بعید بود...

یعنی این دختر کدومشونه؟...

من بایدسرازکاراین دوتا در بیارم....

پارسا چیزی در گوش دختره گفت و دستشو ول کرد و دختره هم به طرف آشپزخونه رفت و در یخچال و باز کرد. نور یخچال که افتاد روش دیدم ساراست...

ازتعجب فکم افتاد رو زمین...س...سا...سارا و این چیزا؟....

از سارا دیگه انتظار نداشتم....

romangram.com | @romangram_com