#ما_پنج_نفر_پارت_224
قصد بدی نداشتم نمی خواستم این طوری بشه فقط می خواستم یکم شما ها رو بترسونم!!!
برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم که دیدم دخترا و احسان که ظاهرا با صدای ما اومده بودند اینجا داشتند با بهت و سرزنش به آرسام نگاه می کردند...
در همین موقع پسرا هم اومدند و اونا هم با شرمندگی به ما نگاه کردند پارسا:
من واقعا از همگی معذرت می خوام نمی خواستم...
پریدم وسط حرفشو و گفتم:
امیدوارم که از نظر عقلی یکم آدم شین..
لطفا دیگه از این شوخی های مزخرف با هیچ کس نکنید و بعد هم رفتم توی ویلا...
وارد آشپزخونه شدم و وسایل سفره رو آماده کردم با کمک دخترا سفره رو پهن کردیم و بعد از نشستن پسرا سر سفره مشغول خوردن شدیم.
پسرا دوباره از ما معذرت خواهی کردند و احسان هم بابت تولدش از همگی تشکر کرد..
قرار شد پسرا ظرفها رو بشورن و ما هم بعد از شب به خیر گفتن به سمت اتاقهامون رفتیم و من اینقدر با زری حرفیدم که حواسش کاملا از اتفاقات امشب پرت شد و به خواب رفت.
من هم دوباره به مامانم زنگ زدم و با سامیار صحبت کردم و وقتی از خوب بودن حالش مطمئن شدم با فکر کردن به اتفاقات امروز و خاله الهام و پسر خاله ای که تا حالا ندیدمش به خواب رفتم...
ساغر:
صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم.
romangram.com | @romangram_com