#ما_پنج_نفر_پارت_223
دوباره فرصت به دست اومده رو غنیمت شمردم و با پا محکم توی دلش زدم که خم شد و معلوم بود خیلی داره خودشو کنترل می کنه که داد نزنه...
وقتی سرشو آورد بالا توی بهت رفتم...
وااااااااااااای خدااا... این... اینکه.... آرسامه!!!!!
از عصبانیت در حال انفجار بودم با داد گفتم:
این چه کاری بود تو کردی؟؟؟
از سنت خجالت بکش!!!
با خودت نگفتی از ترس سکته می کنم؟؟
دیوونه ی زنجیری!!!
دوستام داشتند از ترس غش می کردند احسان بیچاره رنگ به رو نداشت!!!
این چه شوخیه مسخره ای بود تو کردی؟؟؟
هانننن؟؟؟؟
از عصبانیت داشتم نفس نفس می زدم.
آرسام با شرمندگی گفت:
romangram.com | @romangram_com