#ما_پنج_نفر_پارت_222
چرا امشب این طوری می شه؟؟
پسرا کجان؟؟؟
سارا کجاست؟؟
نکنه اتفاقی براشون بیفته؟؟؟
وقتی احسان این حرف رو زد صدای گریه ی زهرا هم بلند شد.
لعیا به سمت ساغر و من به سمت زهرا رفتم تا آرومش کنم...
داشتم از نگرانی می مردم هم نگران سارا بودم که معلوم نیس کجاست هم نگران پسرا که یهو غیبشون زد و هم نگران ساغر و زهرا که که رنگ به رو نداشتند ؛
وهم می ترسیدم که ممکن بود اتفاقی برای خودمون بیفته...
خدایا یعنی چی شده؟؟؟؟؟
سارا:
هر چی تقلا می کردم که از بغل اون شخص بیام بیرون فایده نداشت و اون منو محکمتر به خودش فشار می داد با اینکه ترسیده بودم ولی آرامش خاصی هم داشتم.
انگار مطمئن بودم که اتفاقی نمیفته یه جایی کنار باغ لابه لای درختها بودیم کسی به اینجا دید نداشت و اگه کسی دنبالم می گشت خیلی دیر پیدام می کرد...
اینقدر تقلا کردم که دستی که روی دهانم رو گرفته بود شل شد و من هم از فرصت استفاده کردم و گاز محکمی به دستش گرفتم و اون آخ بلندی گفت...
صداش چقدر آشنا بود...
romangram.com | @romangram_com