#ما_پنج_نفر_پارت_221


زهرا با صدای لرزونی گفت: ما...هم.... میایم..

احسان هم که ترس رو توی چهره ی هممون دید قبول کرد

ما هم همراهش بریم..

در ورودی ویلا رو باز کردیم و وارد حیاط بزرگی که دست کمی از باغ نداشت و پر از گل و درخت بود شدیم. احسان و زهرا جلوتر از بقیه رفتند و بعد فاطمه و لعیا در حالی که دستهای همو سفت گرفته بودند .

بعد من و ساغی که به هم چسبیده بودیم و داشتیم جلو می رفتیم که یکدفعه دستهام از دستهای ساغر جدا شد و به سمت راست یعنی بین درختا کشیده شدم و دستی که چشمها و دهانم رو گرفت و محاصره شدنم در یه جای تنگ. قلبم ریخت پایین و از ترس نفسم بند اومده بود.

صدای جیغ همراه با گریه ی ساغی بلندشد: ساااراا..

فاطمه:

با صدای جیغ ساغی به عقب برگشتیم که دیدیم سارا نیست!!!

احسان با صدای نگرانی گفت: ساغر چته؟؟؟

سارا کجاست؟؟؟

ساغر همون طور که هق هق می گرد گفت: داشتیم... میومدیم..... که... یه نفر... دست سارا رو کشید.... و بردش..

احسان:

یا ابوالفضل !


romangram.com | @romangram_com