#ما_پنج_نفر_پارت_220

یه شب که توی اتاقم بودم و روی تخت دراز کشیده بودم احساس کردم ک صدای پا شنیدم بلندشدم رفتم دم پنجره که دیدم یه سایه از کنار پنجره رد شد انقد ترسیده بودم ک زبونم قفل شده بود حتی توان جیغ زدن هم نداشتم. تا صبح هرچند لحظه یه بار کنار پنجره میومد و با سنگ آروم می زد به شیشه.

منم کنار در نشسته بودم و داشتم گریه میکردم.

جرات نداشتم بلندشم و ازاتاق برم بیرون چون می ترسیدم اون بیاد و یه بلایی سرم بیاره. به کسی نگفتم و فک میکردم توهم زدم و شماهم مسخرم میکنین. ساراهم ظهرش خیلی خسته شده بود و خوابش خیلی عمیق بود.

از همون شب ب بعد از تاریکی میترسم.

به خودم اومدم دیدم دارم گریه می کنم .

احسان نفسشو کلافه فوت کردودستشوتوی موهاش فروبرد و عمیقا ب فکر فرورفت.



فاطمه بلندشد واومدبغلم کرد.

سارا:

رفتم پیش زهرا که تو بغل فاطمه داشت گریه می کرد و سعی کردم دل داریش بدم .

برقها اومد نفس راحتی کشیدم که دوباره برقها رفت و جیغ زهرا بلند شد. چراغها همین طور داشت خاموش، روشن می شد دیگه خود من هم داشتم می ترسیدم.

صدای احسان بلند شد:

خدای من چرا این طوری می شه من برم ببینم چی شده؟؟؟

چرا پسرا نیومدند؟؟؟

romangram.com | @romangram_com