#ما_پنج_نفر_پارت_218

.ساغر:چراقبلاکه اینجوری نبود؟

همه

س حالا من از این تعجب کردم که بعد از این همه سال خاله چطور حاضر شده که بیاد و به قول معروف آشتی کنه بیخیال بعدا میفهمم برم پایین که فک کنم کادوهارودادن تموم شد کاردورو برداشتم وازاتاق اومدم بیرون همه کادوهاشونو داده بودن بیش تریا پول داده بودن به سمت احسان رفتم و گفتم:احسان خان تولدت مبارک-مرسی ساراخانوم باهاش دست دادم و رفتم کنار پارسا نشستم چون هیچ جای خالی بجز کنار پارسا وجودنداشت-داداشی من چطوره دوستاتو دیدی ماروفراموش کردی-آبجی خانم این شمایی که اصن به ما محل نمیدی-نخیرم تو از صبح تاشب بیرونی-خب دیگه خواهری چ میشه کرد این پروژه بدجوری درگیرمون کرده چون پروژش بین المللیه و ازهمه جای دنیا دکتراش توی این پروژه شرکت کردن-موفق باشی-از تو چخبرا-هیچی خبری نیس-آهنگ قطع شد ویه آهنگ ملایم و آروم پخش شد اول از همه عرفان وفاطی رفتن وسط بعد از اون پارسا رو به من گفت نظرت چیه برم باساغربرقصم؟-ببینم نکنه چشمتو گرفته؟-چی..اون...نه باباهمینجوری گفتم-با یه لحنی که یعنی خرخودتی گفتم:بله میدونم همینجوری گفتی-ای شیطون من و دماغمو کشیدوبلند شد و به طرف ساغر که داشت بالعیا حرف میزد رفت ویه چیزی به ساغی گفت و ساغر هم باهاش همراه شد



لعیا:

ساغرداشت باهام حرف می زدکه پارسا اومد وازش درخواست رقص کردساغرم قبول کرد وباهم به وسط رفتند به طرف زهرا که داشت باسارا حرف می زد رفتم _آبجیاجمعتون جمعه فقط گلتون کمه که اونم اومد.سارا:گل که نه خلمون کم بود که اونم اومد.زهرا:لایک آبجی جون _خیلی بیشعورین خییلللیی.سارا:به تورفتیم.صدای آروین روشنیدم _لعیاخانوم درخواست رقص من روقبول می کنین؟(بچه پرو روببین یه بارباهاش رقصیدم پررو



شد)به زهراوسارا نگاه کردم مشغول حرف زدن بودندوانگارکه صدای مارونمی شنوند به طرف آروین برگشتم لبخندی زدم وگفتم :ببخشیدآقاآروین من یه خورده خستم ترجیح می دم بشینم _باشه هرجور راحتین ورفت وسرجاش نشست زهرا:ایول لعی خوب حالشو گرفتی خیلی پرووو نمی دونم چرا اصلا ازش خوشم نمیاد.با چشمای ریزشده به زهرانگاه کردم وگفتم:توداشتی حرفای ما روگوش می کردی زهرالبخندی زدوگفت:خب چی کارکنم شنیدم _بچه هامن می رم آشپزخونه آب بخورم _باشه برو.به طرف آشپزخونه رفتم وشیشه آب روازتوی یخچال برداشتم وطبق عادتم باشیشه آب خوردم داشتم آب می خوردم که دیدم امیرواردآشپزخونه شدتوجهی نکردم وبه آب خوردن ادامه دادم خیلی خیلی تشنم بود امیربه طرفم اومد وروبروم ایستادوگفت:چه عادت های بدی داری.به سرفه افتادم که باعث شدهمه ی آب های توی دهنم بریزه روی لباسش باچشم های گردشده داشت به لباسش نگاه می کرد باهول گفتم:ای وای...ببخشید_هوفففف اشکالی نداره تقصیرخودم بود.ازآشپزخونه رفت بیرون احساس کردم ناراحت بود چون مثل همیشه نبود.همیشه بحث می کرد اماحالا ازاین حرفش که گفت اشکالی نداره تعجب کردم هیچوقت برای جواب دادن کوتاه نمی اومدولی حالا...بیخیال ازآشپزخونه اومدم بیرون که دیدم زهراواحسان وساراوآرسام هم به جمع رقصنده هاپیوسته بودندآروین روی مبل نشسته بودوخبری هم ازامیرنبودفکرکنم رفته بودلباساش روعوض کنه .امیرازاتاق اومدبیرون وبه طرفم اومد_بامن می رقصی؟.قبول کردم که باهاش برقصم .





زهرا:

مشغول رقصیدن با احسان بودم که یهوبرقا رفت اولین نفرکه جیغ زدمن بودم که ازتاریکی می ترسیدم باجیغ من احسان یه مترپریدبالابعدازمن لعیاوساغروفاطمه شروع کردن به جیغ زدن که عرفان باصدای بلندگفت:بس کنیداینقدرجیغ نزنید من وپسرا میریم ببینیم چی شده چون برقای ساختمان بغلی روشن احتمالامشکل ازکنتربرقه.

همه ی دختراقبول کردند احسان می خواست بره پیش پسراکه باهم برن به حیاط که من دستش روگرفتم. باتعجب برگشت به سمتم بدون توجه به این که من باهاش لجم وممکنه که بااین حرفم منو مسخره کنه بهش گفتم:

احسان تو نرو من می ترسم.

romangram.com | @romangram_com