#ما_پنج_نفر_پارت_217


بس کنیداینقدرجیغ نزنید من وپسرا میریم ببینیم چی شده چون برقای ساختمان بغلی روشنه!

احتمالامشکل ازکنتربرقه.

همه ی دختراقبول کردند احسان می خواست بره پیش پسراکه باهم برن به حیاط که من دستش روگرفتم باتعجب برگشت به سمتم بدون توجه به این که من باهاش لجم وممکنه که بااین حرفم منو مسخره کنه بهش گفتم:

احسان تو نرو من می ترسم چندلحظه با اون چشمای عسلیش به چشمای جنگلیم نگاه کردوبعدروبه پسراگفت:

بهتره من پیش دخترابمونم.

آرسام گفت: آره به نظرمنم بهتره توبمونی.

وهر5تاپسربه بیرون رفتند.

با این که احسان ودخترا کنارم بودند بازم خیلی می ترسیدم.

احسان چراغ گوشیشو روشن کرد ونورشو انداخت روی صورت من باتعجب گفت:

توچرا انقد رنگت پریده؟

باحرف احسان دخترا به طرفم برگشتن وتازه متوجه من شدند.

لعیا:ای وای زهرا جون چرااینجوری شدی؟

سارا: واای زهراازتاریکی به شدت وحشت داره!


romangram.com | @romangram_com