#ما_پنج_نفر_پارت_209


پارسا هم با خنده شروع به خوندن کرد:

احسان جان تولدت مبارک!

به جای هدیه ی تولدت اون 900 هزار تومنی که دوساله ازم گرفتی و بدبختم کردی و دیگم بهم ندادی رو بهت بخشیدم خسیس گدا؛ فکر کنم دیگه کافی باشه..

صدای شلیک خنده ی بچه ها فضارو پر کرد و احسان هاج و واج به من نگاه می کرد.

بعد از اینکه خنده ی بچه ها تموم شد احسان متفکر گفت:

کدوم 900 تومن؟

من کی از تو 900 تومن گرفتم؟؟

در اون لحظه من زدم زیر خنده و احسان تازه فهمید که سر کار گذاشتمش ..

خخخ حقشه در همین موقع زری تابلو بدست اومد پایین و من به تابلو که روشو پارچه سفید پوشونده بود اشاره کردم و گفتم: خب خب اینم از کادوی اصلی !

احسان کنجکاو به تابلو نگاه می کرد.

به زهرا اشاره کردم که پارچه رو برداره زهرا پارچه رو برداشت و صدای سوت و دست جمع بلند شد و همه شروع کردن به تعریف و تمجید که احسان خیلی جدی از جاش پاشد و به سمت تابلو اومد و با دقت نگاهش کرد.

بعد با جدیت تمام رو به من گفت: چرا چشمای منو این رنگی کشیدی؟؟ نمی دونستم چی بگم هنگ کرده بودم!

فکر نمی کردم احسان خوشش نیاد.. در همین موقع صدای زهرا بلند شد: پیشنهاد من بود!


romangram.com | @romangram_com