#ما_پنج_نفر_پارت_208
هیچی دیگه به لطف زهرا خانوم کیک خوشمزه ی شکلاتی پَر!!
صدای عرفان بلند شد:
خب حالا که کیک نداریم بریم سر کادوها و بعد هم شام به دستپخت خانوم خوشگلم و دوستاش..
فاطی از تعریف عرفان سرخ شد و سرشو انداخت پایین و ماهم خندیدیم.
احسان رفت صورتشو بشوره و بعد از اومدنش همگی دور میز جمع شدیم.
من به زری اشاره کردم که بره کادو رو بیاره .
از جام بلند شدم و گفتم: من کادو ها رومی خونما!
احسان با خنده گفت:
باشه خودت بخون.
پاکت پولی رو برداشتم و شروع به خوندن نوشته ی روی پاکت که خودم نوشته بودم کردم:
داداش گلم تولدت مبارک .
همه دست زدند و من با لبخند خبیثی پاکتو به سمت احسان گرفتم احسان هم یه نگاه به چهره ی خبیث من کرد و با شک پاکتو از دست من گرفت پاکتو که باز کرد نوشته ی داخلشو در آورد و بعد از چند ثانیه با تعجب به من نگاه کرد و من هم پشت چشمی براش نازک کردم صدای همه بلند شد که می گفتند چیه و از این حرفا..
آخر هم پارسا طاقت نیاورد و برگه رو از دست احسان کشید و شروع به خوندن کرد و بعد از چند ثانیه قهقهش فضا رو پر کرد.
دوباره صدای بچه ها بلند شد که از پارسا می خواستند بلند بخونه.
romangram.com | @romangram_com