#ما_پنج_نفر_پارت_207


ها بلند شد شمع ها رو روشن کردم که زهرا گفت: احسان خان اول آرزو

_احسان با پوزخند گفت:

اگه نخوام چی؟؟؟

زهرا صورتش سرخ شده بود ومثل کوه آتشفشان در حال انفجار بود! احسان شمع ها رو فوت کرد و همه براش دست زدن شمع ها رو از روی کیک برداشتم و احسان دولا شد



که روی کیک که ناخنکی بزنه که زهرا با حرص سر احسان رو توی کیک فرو کرد!!!

همه با دهانی باز به احسان و زری نگاه می کردند وقتی احسان سرشو بلند کرد تازه از توی بهت در اومدیم



و زدیم زیر خنده !!

قیافش خیللییی باحال شده بود! صورتش پر از خامه بود!

احسان با چشمهای برزخی به زهرا نگاه می کرد و زری هم با چشمهایی که برق پیروزی توشون مشهود بود و با لبخندی ژکوند به احسان نگاه می کرد..

زهرا خیلی ریلکس از جاش بلند شد و رفت توی آشپزخونه..

ما هم که از بس خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم ولی اینکه زهرا رفت توی آشپزخونه بهترین کار بود چون اگه اینجا می موند ؛ احسان یه بلایی سرش میاورد .


romangram.com | @romangram_com