#ما_پنج_نفر_پارت_206

احسان هم با پررویی گفت:

کی با تو بود؟؟

تو که وظیفت بود..!!

همه زدن زیر خنده و من با دهانی باز به احسان نگاه می کردم واقعا که هر چی لقب زری بهش می ده حقشه پسره ی بی لیاقت پررو!

رو به احسان گفتم:

واقعا که پررویی بی لیاقت حیف من که وقتمو صرف تو کردم .

با خنده گفت: مرسی خواهر گلم دیگه حرص نخور کوچولو و دوباره از همه تشکر کرد که من با حرص رومو برگردوندم و همه زدن زیر خنده منم که هر کاری می کنم اینا می خندن!!انگار که دلقک دیدن!! زری بلند شد و آهنگو پلی کرد و همه از جمله خودم ریختیم وسط...

وای خدا مردم از بس رقصیدم یه لیوان شربت برداشتم و روی مبل نشستم و مشغول نگاه کردن یا همون دید زدن خودمون شدم که آروین از جاش بلند شد و به سمت لعیا که 3 تا مبل اون طرف تر من بود رفت و یه چیزی بهش گفت و با هم بلند شدن و شروع به رقص کردن.

نگاهمو از اون دوتا گرفتم و به بقیه ی کارم رسیدم که نگاه خیره ی امیر به یه جا و دست مشت شدش نظرمو جلب کرد نگاهشو دنبال کردم و به لعی و آروین رسیدم!

آها پس آقا حرصش گرفته ولی خب به من چه!!!

آهنگ تموم شد و من ازجام بلند شدم و رو به جمع گفتم :

خب دیگه الان نوبت کیکه و بعد از زدن این حرف به سمت آشپزخونه رفتم و کیکو برداشتم و روی میز گذاشتم .

صدای دست و سوت بچه



romangram.com | @romangram_com