#ما_پنج_نفر_پارت_205


فاطی: آره نگران نباش ما همه کارا رو انجام دادیم.

_ اوکی مرسی!

_ بش برسی!

_ با کمپرسی!

_ مثله خاله خرسییی

در همین موقع صدای در حیاط بلند شد .

لعیا مثل جت دوید و لامپ رو خاموش کرد زهرا هم مشغول تنظیم گیتارش شد و سارا هم رفت توی آشپزخونه و مشغول روشن کردن فشفشه ها شد .

در همین لحظه در ویلا باز شد و پسرا اومدن تو صدای احسان بلند شد:

چرا اینجا تاریکه؟؟

آروین تو می دونی اینجا چه خبره؟؟ در همین موقع سارا با فشفشه ها از آشپزخونه اومد بیرون لعی هم لامپارو روشن کرد و طبق قرارمون زهرا شروع به زدن آهنگ تولدت مبارک کرد! احسان با دهانی که به اندازه ی غار علی صدر باز شده بود داشت به صحنه های روبه روش نگاه می کرد و من و پسرا هم می خندیدیم.

بعد از تموم شدن آهنگ احسان تازه به خودش اومد و با لبخند جذابی گفت:

واقعا از همتون ممنونم فکر نمی کردم این روزو یادتون باشه ؛من حتی خودم هم یادم نبود ، واقعا سورپرایز شدم! من با لبخند گفتم:

خواهش داداشی..


romangram.com | @romangram_com