#ما_پنج_نفر_پارت_210

احسان با لبخند جیگری به من و زری نگاه کرد و گفت: واقعا رنگ چشمام محشره ..

از حرص در مرز انفجار بودم آخه پسر خوب مرض داری منو سکته می دی؟ فکر کنم احسان حرفمو از چشمام خوند چون با خنده گفت: ساغر خانوم هر چی عوض داره گله نداره...



سارا:

ازروی مبل بلندشدم وبه طرف اتاق رفتم که کادوی احسان رو بیارم.

یادم رفته بود بیارمش پایین برای همین بلند شدم و به بالا رفتم در اتاق رو بازکردم و به سمت میزآرایش رفتم که پاکتی رو که توش پول بود رو بردارم.

چون نمیدونستم که چی لازم داره؟

گوشیم زنگ خورد به صفحه نگاهی انداختم دیدم که مامانه گوشی و وصل کردم وگذاشتم روی بلندگو

_بله؟

مامان باصدای بغض آلودی گفت سلام ساراجان!

_سلام مامان خوبی؟ چیزی شده؟

_نه دخترم چیزی نیس!

_پس چرا صداتون می لرزه؟_هی...هیچی دخترکم چیزی نیس.

_مامانی من که میدونم یه چیزی شده بگو چی شده مامانم؟

romangram.com | @romangram_com