#ما_پنج_نفر_پارت_202
_ وایی اصلا با دیدن نقاشی یادم رفت چی می خواستم بگما... آهان... می خواستم بگم بیاین نهار بخوریم!
_ پسرا که نیومدن؟؟
_ نه آرسام صبح گفت کارشون طول می کشه ظهر نمیان!
_ هوووف خداروشکر
_ خب حالا بلند شید بیاید نهار بخورید!
_ اوکی
با زهرا بلند شدیم و رفتیم پایین بچه ها خورشت قیمه درست کرده بودن با اشتها شروع به خوردن کردم و بعد از غذا من و زری ظرفا رو شستیم و دوباره همگی به جون ویلا افتادیم و تمیزش کردیم من و سارا هم بعد از شست و شوی حسابی،
ویلا رو تزئین کردیم.
واااااای خدا مردم از خستگی چقدر من امروز کار کردم خودمو روی مبل پرت کردم که یهو یاد یه چیزی افتادم ؛ مثل جت از جام بلند شدم و به سمت زهرا که تو آشپزخونه داشت دسر ها رو تزئین می کرد رفتم.
_ زری جونممم!!؟؟؟
_ ساغی دوباره چی می خوای همین طوری هم زیادی برا این پسره اورانگوتان کار کردیم جشن رو که برای عوض شدن روحیه ی خودمون گرفتیم نقاشی رو هم که فقط به خاطر تو کمک کردم حالا پررو می شه فکر می کنه جایی خبریه همین طوریش خود.. پندار هس دیگه بد تر می شه.. با خنده گفتم:
عزیزم پیاده شو با هم بریم اصلا تو می دونی من چی می خوام که رگبارو به من بستی؟؟؟
اینقدر هم به این احسان فلک زده هر روز یه لقب جدید نده!
_ خب حالا توام چی می خوای؟؟_آبجی جونم امشب برامون گیتار می زنی؟؟
romangram.com | @romangram_com