#ما_پنج_نفر_پارت_200

_من نمی دونم مگه این عرفان ماموریت نداره که هرجامیره بااین امیرمیره؟

_نمی دونم والا.

در همون موقع سارا و زهرا اومدندپایین و همون حرفای فاطمه روبه من زدند.

توروخدا آبجیای مارونگا انگار هشتمین عجایب 7گانه رودیدند والا به خدا!!

تقسیم کار کردیم تزئین ویلا به من افتاد ساراگردگیری می کرد،

زری جارو،

فاطمه هم داشت غذا برای شب درست می کرد منم رفتم توی اتاقم و یه مانتوی کوتاه آجری رنگ وشلوار کتون مشکیم روپوشیدم و شال آجری رنگمو هم سرم کردم یه ریمل زدم ورژصورتی ملیحم روتجدیدکردم کیف پولمو برداشتم ورفتم پایین.

دیدم که لعیا هم پایینه وتوی آشپزخونه داره صبحونه می خوره! سارا: کجامیری ساغر ؟

_دارم می رم وسائل برای تزئین ویلابخرم!

_اوکی برو.

از خونه رفتم بیرون سوارماشین شدم ودنبال یه مغازه ی وسایل تزئینی گشتم بعدازیه ربع گشتن پیداکردم



خریدمو کردم و به ویلا برگشتم.

زهرا: ساغی من کارم تموم شد بیا بریم سر نقاشی !

romangram.com | @romangram_com