#ما_پنج_نفر_پارت_199
ساغر:
صبح باصدای آلارم گوشیم که برای ساعت8تنظیم کرده بودم بیدار شدم.
خب حالا می پرسید من خرس قطبی چرا این ساعت بیدار شدم ؟
به خاطر اینکه قرارشدبازهرانقاشی که یکم دیگه ازش مونده بودروامروز تموم کنیم و امشب هم تولداحسانه...
بلند شدم وبه سمت w. Cرفتم تا دست وصورتمو بشورم... وقتی اومدم بیرون به سمت کمدم رفتم و یه شلوارسفیدویه تونیک لیمویی و یه شال سفیدپوشیدم و یه رژکمرنگ صورتی هم روی لبم زدم وبه سمت پایین رفتم.
توی راه پله ها بودم که دیدم
آرسام، احسان، پارساوآروین دارن ازدرویلامیرن بیرون.
زودخودموبه آشپزخونه رسوندم و یه صبحونه ی سرسری خوردم قهوه جوش روبه برق زدم که فاطمه اومد توی آشپزخونه .
فاطمه: سللاامم صبح بخیر.
آفتاب از کدوم طرف بیرون زده توزودبیدارشدی ؟
پشت چشمی نازک کردم وگفتم:دیگه دیگه لابدکارداشتم.
راستی عرفان جونتون کجاست؟
_صبح ساعت6باامیر رفتند بیرون!
romangram.com | @romangram_com