#ما_پنج_نفر_پارت_184

_خیلی گلی!

_میدونم!

_ایش جمع کن این بساطو منظورم گل میمون بود.

بعد از زدن این حرف پابه فرارگذاشتم وزهرا هم بالنگه دمپای افتاده بود دنبالم وهی میگفت:حالااگه من کمکت کردم که نقاشی رو بکشی! که من گل میمونم هان؟!

دارم برات.

منم همونطور داشتم به طرف در ویلا میدویدم که برم توی باغ که یه متری بادر فاصله داشتم که یهو درباز شد و منم نتونستم ترمز کنم و باشتاب خوردم به اون شخصی که درو باز کرده بود و باشدت به زمین پرتاب شدم.

خیلی دردم گرفت واشک توی چشمام جمع شد .

همون موقع پارساباصدای نگران گفت:

خدای من! ساغر خانوم حالت خوبه؟ من واقعانمیخواستم اینطوربشه! باچشمای اشکی بهش خیره شدم ولی چیزی نگفتم دستمو به زمین گرفتم که بلندشم ولی نتونستم چون درد خیلی بدی توی نشیمنگاهم پیچیدکه باعث شد یه آخ ناله مانند بگم .

زهرا به سمتم اومد و بانگرانی گفت:

ساغی عزیزم خوبی؟ به طرف پارسا برگشت و باعصبانیت و باصدای بلندکه کم تر از داد نبود گفت: شما چرا اینطوری وارد خونه میشی یه اهنی یه اوهونی یه بوقی یه چراغی یه راهنمایی چیزی!

نمیگین 5تادختر توی این خونن؟

من وپارسا بادهن باز و چشمای گرد شده داشتیم به زهرانگاه میکردیم تاحالازهرارو اینطورعصبانی ندیده بودم.

باصدای زهرا ، لعیا و ساراهم از آشپزخونه اومدن بیرون!

romangram.com | @romangram_com