#ما_پنج_نفر_پارت_185


آخی خواهرم دلش از جای دیگه پره سر این پارسای فلک زده خالی کرد. آخه دیشب اومدتوی اتاقم ودرحالی که گریه میکرد گفت:

ساغر دارم بدبخت میشم بعدازکلی گریه وزاری گفت که باباش بهش زنگ زده و گفته که سامان برادرشوهرزینب ازش خواستگاری کرده و باباشم موافقه و بخاطر همین زهرااعصابش خش خشی بود.

بادردی که زیردلم پیچید تازه یادم اومدکه غیر از درد نشیمنگاه درد دیگه ای هم دارم.

ای خداچراهرچی بلاست بایدسرمن نازل شه؟

.دیگه نمیتونستم تحمل کنم.

پارسا جلوی پام نشست و گفت:ساغر خانوم چراچیزی نمیگی؟!

خوبی؟!

کجات دردمیکنه؟!

من واقعامعذرت میخوام گوشیموتوی ویلاجاگذاشته بودم اومدم برش دارم که اینجوری شد.

باصدای ضعیفی گفتم:

طوری نیست رو به زهراگفتم:

زری بیا.

زریم مثل پارساجلوی پام نشست وگفت:


romangram.com | @romangram_com