#ما_پنج_نفر_پارت_180

داشتم به زر زرای لعیا که یه بند داشت فک میزدگوش میکردم که یهو ازجلوی چشام محو شدوصدای بسته شدن دراومد.

خاک توسرش بلد نیس دربزنه و داخل یه جا بشه!!!

رفتم به سمت کمدم که لباس بپوشم وسریع برم پایین.

یه تونیک مشکی و یه شال توسی روی سرم انداختم و گذاشتم که موهام بریزه بیرون مطمئن نبودم که پسرا خونن یا نه واسه همین محض احتیاط شال و انداختم رو سرم که نمینداختم سنگین تربودم.

به پایین رفتم وراه آشپزخانه رو درپیش گرفتم داخل آشپزخانه که شدم لعیا و زهرارو دیدم.

زهراداشت چای وقهوه درست میکرد ولعیا هم داشت میزومیچید.

سلام صبح بخیری گفتم ونشستم سرمیزکه زهراگفت:چه عجب شمایه روز خودت بلندشدی

_زری جون اینو هم مدیون پری خانمم

_پس بگو گفتم تو خودت هیچ وقت تا به زور بیدارت نکنن بیدار نمیشی

_نه که توهمیشه خودت ازخواب بلند میشی!

_ول کن حالا

_میگم زری عصاب ندارم!

-چته؟

_نمیدونم براش چی بخرم؟

romangram.com | @romangram_com