#ما_پنج_نفر_پارت_179
به سمت کیفم رفتم و تقویمی که همه ی اتفاقات مهم رو توش علامت میزدم درآورم.
امممم!!!
خب!
امروز روزشه برم دستشویی تابیش تر ازاین خرابکاری نکردم.
میخواستم تقویم رو بذارم توی کیفم که چشمم خورد به تاریخ یه هفته ی دیگه که علامت زده بودم برای تولد احسان.
واای اصلا یادم نبود .
حالا چه گلی به سرم بگیرم ؟
هرچی فک کردم که برای تولدش چی بگیرم چیزی به ذهنم نرسید.
دوباره دلم تیرکشید به دستشویی رفتم.
کارم که تموم شد اومدم بیرون.
وای تولد و بگو حالا چی کارکنم؟توفکربودم که یدفعه دراتاق بازشد ولعیا سرشو مثل گاو انداخت پایین واومد توی اتاق.
باعصبانیت به لعیا خیره شدم که یدفعه لعیا به خودش اومد وگفت:خاکتوسرم دوباره درنزدم؟ اماخب من هرجا میرم صاحب اختیارم اشکال نداره راستی ساغر بلندشدی؟!!
خب خداروشکر که بیدارشدی من حال نداشتم 2ساعت تورو بیدار کنم.
romangram.com | @romangram_com