#ما_پنج_نفر_پارت_178

هممون یه لبخند جیگرومامانی زدیم.

همون موقع دربازشد و فاطمه و عرفان بالبخند وارد شدن.

با دیدن ما که نشسته بودیم و پسرا هم وایساده بودن تعجب کردن و عرفان گفت:

چیزی شده؟

احسان:نه داداش چیزی نشده.

راستی خوش گذشت؟

عرفان لبخند دندون نمایی زد و گفت:

عالی بود.

واقعا برای فاطمه خوشحال بودم عرفان واقعا لیاقتش رو داره .

بعد از این که پسرا ضرفارو شستن بلند شدیم و به اتاقامون رفتیم و ماجرای اون شب هم تموم شد.

ساغر:

صبح با احساس درد از خواب بیدار شدم.

نه خدایا!!

امروز که وقتش نیس اصلا مگه امروز چندمه؟!

romangram.com | @romangram_com