#ما_پنج_نفر_پارت_156

تصمیم گرفتم یه صبحونه مفصل برای این خرسای قطبی(دخترا)

وگودزیلاها(پسرا)

آماده کنم.

دستوصورتموشستم ویه شلوارمشکی بایه تنیک سفید تا زانو ویه شال سفیدومشکی پوشیدم وازپله هابه پایین رفتم.

واردآشپزخونه شدم چایی برای بچه هاوقهوه برای این خانوم غرغرودرست کردم ومیزمفصلی چیدم.

بعدازچنددقیقه صدای قهوه جوش بلندشد.

دوفنجون برداشتم.

درحال ریختن قهوه بودم که نگاه خیره ای رو روی خودم حس کردم.

به پشت سرم نگاه کردم که دیدم آرسام دست به سینه به اپن تکیه داده وداره یه طورعجیب نگام میکنه.

من مطمئنم این پسره روقبلایه جایی دیدم اماکجا؟

نمیدونم!

چشمام توی چشماش قفل شدبعدازچندثانیه به خودم اومدم وبدون اینکه بهش توجه کنم ازکنارش ردشدم وبه طبقه بالا رفتم که دختراروبیدارکنم.

ساغر:

صبح باتکون های دستی ازخواب بیدارشدم.

romangram.com | @romangram_com