#ما_پنج_نفر_پارت_149
کمی جلوتر یه بوفه دیدم یهویه فکری به ذهنم رسید.
روبه عرفان گفتم:
عرفان جونننم؟
_جونم خانومی؟
صداموبچه گونه کردم وگفتم:
میشه بلام ازاینابخلی؟
و به لواشکای خوش رنگی که بیرون مغازه چیده شده بود اشاره کردم!
_آره عزیزم چرانشه؟حتما!
اینوگفت وبه سمت بوفه رفتیم.
یه صندلی اونطرف بودمن رفتم روی اون نشستم تاعرفان بیاد.
بالاخره اومد.
یه لواشک لوله ای بزرگ دستش بود .
از روی صندلی بلندشدم وباهم به طرف بچه هابه راه افتادیم.
romangram.com | @romangram_com