#ما_پنج_نفر_پارت_148
لعیا:
اونجاکه رسیدیم یکم دورهم نشستیم وچون پسرهای پایه ای بودن خنده بازا به راه افتاد.
من چون کنارفاطمه نشسته بودم شنیدم که عرفان به فاطمه گفت:
فاطمه،خانومی،بلندشوبریم یکم قدم بزنیم.
فاطمه هم درجوابش گفت:
باشه عزیزم.
پیش خودم گفتم:
ماشالاماشالا ماهم که برگ چغندریم ویه آه بلندی کشیدم.
فاطمه وعرفان هردوباهم بلندشدند.
عرفان روبه ماگفت:بچه هاهمینجابمونیدماالان میاییم.
امیرگفت:باشه داداش توبروبه زندگیت برس ماهوای جمعوداریم. خداحافظی کردن ورفتن.
فاطمه:
بلندشدیم وبه راه افتادیم.
دستموتودستای گرمش گرفتم احساس آرامش بهم دست داد.
romangram.com | @romangram_com