#ما_پنج_نفر_پارت_143
خندید و گفت:من قربون اون دلت برم که واسه آقاش تنگ شده تا10بشماری من اونجام!
_چی؟ کجا؟
_بشمر دیگه!
_عه عرفان اذیت نکن که اصلا حوصله شوخی ندارم!
من غلط بکنم بخوام خانوممو اذیت کنم ولی جون من تا10بشمار!_هوففف..خیلی خب بابا1..2..3..4....تا10که شمردم زنگ خونه به صدا دراومد.
_درو باز کن خانومی!
.باحیرت گفتم:
عرفان نگو که الان تو پشت دری؟
_اتفاقا الان دقیقا من پشت درم!_آدرس و ازکجاآوردی؟
_خانومم بیا دروبازکن تا بهت بگم!گوشی و قطع کردم و سریع از پله ها دویدم پایین .
ساغر داشت میرفت که درو باز کنه روبهش گفتم:ساغر تو نمیخواد باز کنی خودم باز میکنم منتظرجوابش نشدم و به طرف در ویلا دویدم درو که باز کردم خودمو انداختم توی بغلش و اون هم دستاشو دور بازوهام حلقه کرد.
تاچند دیقه تو بغلش بودم که با خنده گفت:بسه دیگه خانمی بقیش باشه برای یه وقت دیگه الان دارن نگامون میکنن!
وای خاک عالم تو سرم چرا حواسم به بچه هانبود؟
romangram.com | @romangram_com