#ما_پنج_نفر_پارت_142

چرا همچینی اومدین تو؟

و پتو رو دور خودش پیچید! نمیدونستیم بخندیم یا تعجب کنیم! بعد از چن ثانیه ساغر گفت:احسان شما این جا چی کار میکنین؟ اصن چرا بی خبر اومدی؟

_والا ساغی جون من نمیدونستم که تو هم با دوستات میاین این جا!

_مگه تو وسایلمون و تو اتاق ندیدی؟_نه ما خیلی وقت نیست که رسیدیم برای همین وقت نکردیم بریم بالا رو ببینیم.

فاطمه:

از دیدن پسرا خیلی خیلی تعجب کردیم اصن نفهمیدیم چی شد.

ساغر داشت بااحسان بحث میکرد.

همون موقع گوشیم زنگ خورد نگاه که کردم دیدم عکس عشقم روی صفحه افتاده یه لبخند تا بنا گوشم زدم وبه اتاق رفتم و سریع وصلش کردم

_الو؟!

_الو سلام خانمی،خوبی،بدون من خوش میگذره؟

_سلام آقایی نه اصلا حالم خوب نیس.

با هول گفت:چرامگه چی شده اتفاقی افتاده؟نگرانم کردی فاطمه چی شده؟_-نه.. نه..نه... نگران نشو هیچی نشده!

_پس چرا حالت بده؟

آهی کشیدم و نشستم رو تخت و گفتم هیچی فقط دلم واسه آقامون تنگ شده!!

romangram.com | @romangram_com