#ما_پنج_نفر_پارت_141
به ساغی نگاه کردم دیدم که همون جا وایساده و داره هرهر میخنده!
-هه هه هه رو آب بخندی.
بعد از این که بستنی ها و...خوردیم به خونه برگشتیم.
زهرا:
در ویلا رو که باز کردم از صحنه ای که دیدم چشام از حدقه زد بیرون و نزدیک بود که فکم بیوفته رو زمین چون...
وقتی درو باز کردم دیدم احسان با بالاتنه برهنه روی کاناپه جلویtvلم داده و داره تخمه میخوره با دیدنش یه جیغی کشیدم که یه متر پرید هوا.
با جیغ من دخترا که پشتم بودن پریدن تو خونه که احسان و دیدن از اون ورم پارسا هراسون از آشپزخونه اومد بیرون .
خدایا اینجا چه خبره؟
اینا اینجا چیکارمیکنن؟
از دیدن پسرا تعجب کردیم تا چن ثانیه کسی چیزی نمیگفت و انگار که همه تو شک بودن که یه دفعه احسان پتو رو از روی مبل برداشت و باصدای نازک شده گفت:اوا خاک به سرم شما این جا چی کار میکنین ؟
نمیگین ممکنه یه بدبختی مث من لخت باشه؟
romangram.com | @romangram_com