#ما_پنج_نفر_پارت_138

محلشون نذاشتیم که یکیشون گفت:عزیزم دلت بغل میخواد بیا خودم بغلت کنم !

از اون نگاه هایی که مخصوص خودم بود بهش انداختم و اونم که دید بدجور ضایع شده بیخیال شد و به دوستاش گفت که بریم

.زهرا:اه اه اه پسرای چندش و اداشون و درآورد.

خندیدم و گفتم: بیخیال بچه ها ما اومدیم خوش بگذرونیم

.لعی:خب دیگه بچه ها فضا بااون آهنگ به اندازه کافی عاشقانه شد الان یه آهنگ شاد بخون حال کنیم.

-آره منم موافقم.

زهرا:چی بزنم؟

-لعی:ایول فهمیدم با من میرقصی تهی و سامی و بخون .

بعد از این که زهرا آهنگ و خوند و ماهم کلی مسخره بازی درآوردیم تصمیم گرفتیم بریم رستوران نگاهی به فاطمه انداختم خیلی کم حرف شده بود!

-فاطی جون چته ببینم نکنه دلت واسه عرفان جون تنگ شده؟.

زهرا:آره فاطی چیه کم حرف شدی تا همین دیروز که دست منم از پشت میبستی!

-اه بچه ها سربه سرم نذارید که اصن حوصله ندارم!

-مگه من مردم که توغصه بخوری تا من و داری غم نداری آبجی جون.

فاطمه لبخندی زد وچیزی نگفت.

romangram.com | @romangram_com