#ما_پنج_نفر_پارت_130
ساغر:وااااااااااااای خدا مردم از خستگی کمرم داره میشکنه از بس پشت فرمون بودم!
زهرا:عجب بیشعوریه خوبه بیش تر راه رو من رانندگی کردم
ساغر:هییییین زهرا تو روز روشن داری دروغ میگی؟
.زهرا:دروغ نگفتم که درضمن روشن هم نیست تاریکه!
-ساغر:خب حالا همون
-بچه ها بیخیال بحث بریم وسایلاروازتوماشین بیاریم بعدشم استراحت کنیم!
عرفان:
دلم برای فاطمه تنگ شده بااین که فقط24ساعته که ندیدمش ولی خیلی بی تابشم!
همش اون چشمای مشکی مظلومش جلوی چشممه وای که چقد دلم هوای اون لبای قلوه ایشوکرده .
به طرف پارکینگ رفتم.
پسری رو دیدم
که دم ماشینی ایستاده بود و در ماشین رو باز کرده بود و دختری هم پشت پسره ایستاده بود.
صدای دختر بلندشد!
romangram.com | @romangram_com