#ما_پنج_نفر_پارت_129
امروز روز حرکت ما به شماله و همه ی وسایلمون رو جمع کردیم!
فقط فاطمه مونده که اونم خوابه اخه دیشب تا ساعت سه شب داشت باعرفان فک میزد یابه قول خودش خداحافظی میکرد.
اخه عرفان کاری براش پیش اومده بود و نتونست بیاد برای خدافظی.
بلند شدم و به طرف اتاق فاطمه رفتم نمیدونم چرا همیشه من باید برم بقیرو بیدارکنم به طرف اتاقش رفتم و رفتم بالای سرش وایسادم و صداش کردم.
_فاطمه،فاطی،فاطی خره،اوی یارو!
-چته تو سر صبحی بذار بخوابم
-بلند شومیخوایم بریم
-تو برو من میام!
-فاطمه کاری نکن ترفندی و که روی لعیا پیاده کردم روی تو هم پیاده کنم!_وای نه توروخدا غلط کردم الان بلند میشم!
باغرور لبخندی زدم وگفتم:آی ام سیاست!
-ایش خودشیفته!
-از اتاق اومدم بیرون و به طرف پایین رفتم!
......
romangram.com | @romangram_com