#ما_پنج_نفر_پارت_122
مانتوم فقط کمی ازش پاره شده بود و ازاون مهم تر این بود که خداروشکر زیر مانتو بلوز پوشیده بودم.
داخل خونه که شدیم سارا بادیدن اوضاع من با تعجب به سمتمون اومد و همون سولایی که ساغر از احسان پرسید رو پرسید.
ساغرروبهش گفت:
سارا بزار زهرا بره دست و صورتشو بشوره حالش که بهتر شد میاد بهمون میگه چیشده!
سارادیگه چیزی نگفت و منم به دستشویی رفتم و دست وصورتم رو آب زدم!
حالم کمی بهتر شده بود ولی هنوزم بدنم میلرزید و پاهام ضعف میرفت.
ازدستشویی که اومدم بیرون دیدم جفتشون روی مبل نشستن منم رفتم روبه روشون نشستم و همه چیزو براشون تعریف کردم.
بعدازتعریفام کمی باهام حرف زدن وآرومم کردن.
بعدازاین که کاملا آروم شده بودم ساراگفت: برین اون مادربزرگ غمبرک زده رو آمادش کنین کپک زد بس که تو اتاقش بود منم میرم لعی رو بیدار کنم از ساعت چهار تا حالا خوابه خرس گنده.
قراربودبخاطراین که حال وهوای فاطی عوض شه بیرون بریم.
بلندشدم و پمادی که احسان خریده بود رو به زانوم زدم و یه باند هم دورش پیچیدم و بعد آماده شدم.
سارا:
قبل از این که میخواستم برم لعی رو بیدار کنم به آشپزخانه رفتم که آب بخورم که چشمم افتاد به قهوه عصرونه که روی میز بود وسردشده بود یه فکر شیطانی زد به سرم.
برداشتمش و به طرف اتاق لعی رفتم آروم درو باز کردم.
romangram.com | @romangram_com