#ما_پنج_نفر_پارت_121


-چیز خاصی نیست یکم کوفته شده من الان یه پ



ماد واست میگیرم که زود خوب میشه!

پاچه شلوارم رو کشیدم پایین وپامو هم آوردم پایین بعد ازچنددیقه کنار یه داروخانه نگهداشت وپیاده شد پمادوخرید وبه سمت خونه راه افتاد.

دم خونه که رسیدیم یهو دیدم درباز شد وساغی اومد بیرون و درو بست خواست بره که یهو چشمش افتاد به ما اول یکم باتعجب نگاه کرد وبعد اومد نزدیک ماشین.

دست به سینه وایساد ویه ابروشو داد بالا ولباشو داد جلو وگفت:شمادوتا باهم کجا بودین؟

داشتیم داداش احسان؟

نه داشتیم؟!

وروبه من گفت:زهرا خانم واقعا که ازتو...بادیدن قیافم با تعجب و کمی ترس گفت:

زهراچی شده؟چرا اینجوری شدی؟ با عصبانیت گفت:

احسان چیکارش کردی؟

چرازهرااین شکلیه؟

قبل ازاین که بیشتر به احسان بدبخت توهین کنه باصدایی که هنوزم اثرات گریه توش پیدا بود گفتم:ساغرجان آقا احسان لطف بزرگی به من کردن بیا کمکم کن بریم پایین تابهت بگم چیشده . ساغر با شک به طرفم اومد و در ماشین رو باز کرد و کمک کرد وه پیاده شم.


romangram.com | @romangram_com