#ما_پنج_نفر_پارت_114

ساغر بانگرانی گفت:چی شده؟ چی شده فاطی؟

زهراچی شده؟

بعد ازچنددیقه که فاطمه گریه هاشو کرد شروع کرد به حرف زدن وهمه ماجرایی که عرفان واسم تعریف کرده بودوتعریف کردودوباره زدزیرگریه بچه هاهم گریشون گرفته بود و دلداریش میدادن منم برای این که جو روعوض کنم گفتم:

اوو



وووو!!

بابا بسه دیگه حالا انگارچی شده من الان به عرفان زنگ میزنم میگم بیا این زن گریو تو ببردیگه حوصلمون سررفت.

بابا مطمئن باش عرفان میاد نازکشی توعه خز حالا ببین کی گفتم!

ساغر:سارا نمیبینی حال فاطی بده حداقل اگه نمیتونی آرومش کنی گم شو برو اونور که مایه ی عذابشم نباشی!

لعیا به شوخی گفت:

صبرکن ببینم زود تند سریع بگو شماره عرفان وازکجا آوردی که میخوای بهش زنگ بزنی؟ها؟ها؟زود لو بده!

بعد چشماشو ریز کرد وگفت:تو به شوهر خواهر من چشم داری آره؟

به سمتم خیزبرداشت منم که موقعیتو ناجوردیدم سریع فرارکردم ولعی هم به دنبالم دور تا دور خونه میدویدیم بچه هاهم اومده بودند پایین وداشتند به موش گربه بازی های ما میخندیدند بعد ازچنددیقه که نفس کم آوردیم وایسادیم روبه لعی گفتم:

حالا چون گناه داری بهت میگم وسکوت کردم بچه منتظر بهم نگاه کردند.

romangram.com | @romangram_com