#ما_پنج_نفر_پارت_115


زهرا: د بنال دیگه دخترجون به لبمون کردی!

-هوچی جدی نگیر لاف اومدم وچشمکی زدم !

چون به عرفان قول داده بودم که به کسی نگم!

زهرا تاشنید شیرجه زد به سمتم وتاتونست من وزد منم چیزی نمیگفتم واون بیش تر حرصش می گرفت بعد ازکلی خندیدن وکتک خوردن رفتیم وناهارمون وخوردیم وخوابیدیم وقتی بلند شدیم تاشب بابچه ها کلی مسخره بازی دراوردیم و درس خوندیم و اون روز هم تموم شد.



زهرا:

صبح که بیدارشدم به حمام رفتم لباساموپوشیدم وجلوی اینه نشستم شونه روبرداشتم که موهاموشونه کنم که صدای گوشیم بلندشد.

بلندشدم و از روی میز آرایشم برداشتمش!

-به به سلام زینب خانم چ عجب یادی ازاین خواهرت کردی

-سلام زهراجون چطوری خواهری ببخشید درگیربودم.!

وایساببینم حالامن زنگ نزنم تو هم باید ازخدابخوای ویه زنگی به من نزنی؟

-عجبا!من زنگ زدم نبودی حالا طلبکار هم هستی؟

-باشه بابا تقصیر من بود ببخشید.


romangram.com | @romangram_com