#ما_پنج_نفر_پارت_106
من که هیچی بلدنبودم ونمیدونستم چی به چیه به تخته نگاه کردم.
هیچی ازسوالش نفهمیدم عین چی توگل گیرکرده بودم!
بااکراه بلندشدم ووقتی داشتم ازجلوی صندلی شاهین ردمیشدم نمیدونم چی شدکه پخش زمین شدم و دردبدی توتنم پیچید بعدازصدای جیغ دختراویاابوالفضل پارسادیگه چیزی نفهمیدم.
وقتی به هوش اومدم خودم روروی تخت بیمارستان دیدم وسوزش سرمی که تودستم بودروحس کردم صدای آخم بلند شدبعدازچندثانیه یه پرستاراومدتوی اتاق وروبه من گفت:
خداروشکرعزیزم که به هوش اومدی.
دوستات و آقای دکترکیانی خیلی نگرانت بودند!
روبه پرستارکردم وباتعجب گفتم:
مگه شما آقای کیانی و میشناسین؟
لبخندملیحی زد وگفت:
آقای دکتر کیانی یکی از پزشکای خوب اینجان چطور میشه ایشونو نشناسم؟
راستی توباآقای دکتر نسبتی داری؟
شیطنتم گل کرد و بالحن مثلاعشقولکی گفتم: پارسا همه ی دنیای منه!!
خخههه چه بازیگری هستم من بااین جور حرف زدنم خودمم باورم شد که پارسارو دوست دارم.
_ایشالا خوشبخت بشین عزیزم!
romangram.com | @romangram_com