#ما_پنج_نفر_پارت_105


من ردیف آخربودم واون چندنفرجلونشسته بودن.

پارساشروع کردبه قدم زدن وهمینطورداشت به طرف صندلی من میومدبالای سرم وایسادونگاهی به برگم انداخت وآروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت:به راه حل سوال 1 دقت کنی جواب روبه دست میاری ورفت.

به سوال نگاه کردم راست میگفت چراخودم نفهمیده بودم؟!

....

دو،سه تاامتحان سختامون رو ردکرده بودیم ساعت اول بااستادموسوی کلاس داشتیم وساعت دوم باپارسا!

وای امروزخیلی حالم بده ودل درد وکمر درد شدید دارم.

ساعت موسوی رو به زورتحمل کردم بعدازساعت موسوی به کافی شاپ دانشگاه رفتیم من که ازچایی متنفربودم ولی به زوربچه هاچایی دارچین ونبات سفارش دادم وبچه هابه زورتوحلقم کردن یه کم حالم بهترشدرفتیم وبابچه هاردیف سوم رواشغال کردیم.

چشمم افتادبه این پسره شاهین پسره خیلی خیلی شیطونیه و قیافه ی بدی هم نداره چندوقت پیش اومدپیشم وازم یه جورایی خواستگاری کردمنم اون روزاعصاب نداشتم وبالحن نیمه محترمانه بهش جواب منفی دادم وازش خواستم دیگه دوروبرمن نپلکه الانم که دراین روزخیلی خوب چشمم به جمال ایشون منورشد.

بابچه هادرحال حرف زدن بودیم که یه دفعه پارسا واردکلاس شدوکلاسوواداربه سکوت کرد.

سرکلاس دوباره حالم خیلی بدشدوحواسم اصلابه درس نبودکه یه دفعه پارسامن روصداکرد

-خانم صالحی حواستون به منه؟

-هان ؟بله استاد.

باتمسخرگفت:پس لطف کنین بفرماییدپای تخته این سوال روحل کنید.


romangram.com | @romangram_com