#ما_پنج_نفر_پارت_104
همه ی اینا حقمه!
حتی اگه عرفان همون لحظه منو می کشت بهش حق می دادم !
کلی کرم سفید کننده روی پوستم زدم تا چیزی دیده نشه و خداروشکر موفق شدم ورفتم پایین مامان کلی سوال پیچم کردکه چراعرفان رفت ومگه قرارنبودشب بمونه؟
اونروزبرای رفتن به تهران بلیط تهیه کردم وقتی به خونه رسیدم وبچه هامن روبدون عرفان دیدن کلی تعجب کردن بچه هامیخواستن برن دانشگاه من چون حوصله نداشتم گفتم میمونم تاشمابیایین.
ساغر:
امروزباپارساامتحان شیمی داشتیم کلی خرزده بودم البته من که همش خرخونی میکنم ولی این دفعه بیشترچون اگه نمره کمی میاوردم جلوی اون پسرک چشم سبزبی شعورضایع میشدم.
وقتی که فاطمه ناگهانی اومد خیلی تعجب کردم چون قراربودباعرفان بیادنه تنهاباعرفان نیومده بودبلکه انقدرحالش خراب بودکه اصلاحوصله ی حرف زدن باهیچکدوممون رونداشت.
به طرف دانشگاه حرکت کردیم به سمت کلاس رفتیم.
چنددقیقه بعدازاومدن ماپارساهم واردکلاس شد.
می دیدم که چندتادختربه بهونه سوال پرسیدن خودشونوبهش می چسبونن وعشوه خرکی میان.
بعداز10دقیقه، سوال پرسیدن یه دختره ی چندش که تموم شدوپارساازدستشون خلاص شدکلاس روبه سکوت دعوت کردبرگه هاپخش شدوهمه مشغول نوشتن شدیم.
یه سوال بودکه بدجورروی مخ بود؛ازهرراه میرفتم حل نمیشدهمه ی سوال هاروحل کرده بودم فقط این روحل نکرده بودم پارساهم اعلام کرده بود5دقیقه بیشتروقت نداریم.
کم کم بچه هابلند شده بودن من وچندنفردیگه توکلاس مونده بودیم چون که زهراوسارااون طرف نشسته بودن نمیشدازشون تقلب گرفت.
نمیدونستم چیکارکنم آخه همین سوال 4نمره داشت پارساهم چهارچشمی زل زده بودبه ما.
romangram.com | @romangram_com