#ما_پنج_نفر_پارت_103
بعدازاتمام حرفام باچشمای سردو خالی ازهرحسی بهم نگاه کردوپوزخندی زدوگفت:خیلی دوست دارم بدونم با اون ظاهر سربه زیر و آرومت تاحالا چنتا پسر مث من و بدبخت کردی و ادامه داد،پس بگو چرا هی ازم فرار میکردی نگو میترسیدی من بفهمم که دیگه دختر نیستی.
بااین حرفاش باحالت وحشت زده ای بهش نگاه کردم و گفتم:عرفان من هنوزم دخت...با سیلی که به صورتم زد حرف تو دهنم موند و بعد از چندثانیه شوری خون رو توی دهنم احساس کردم. باصدایی که به تیزی غرش گرگ بود گفت:خفه شو لعنتی!بسه هرچی دروغ گفتی و نقش بازی کردی. توقصدت فقط گول زدن پسراس.چرا من فاطمه؟هااااان؟چرااااامن؟مگه چیکاااارت کردم که باهام این کارو کردی؟د لعنتی بگو چیکارت کردم؟
با اشک هایی که تمومی نداشت گفتم:عرفان به همون خدایی که میپرستی من قصد گول زدن تورو ....
_خفهههه شووو فاطمه فقط خفه شو دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.
به طرف دررفت ومن فقط صدای بهم کوبیدنشو شنیدم .
حرفاش مثل خنجری توی قلبم فرورفت.
بعدازرفتنش سرموتوی بالشتم فروکردم وهق هق کردم وتوی دلم به گذشتم واین دنیا وطاها لعنت فرستادم که این کاروبامن کرد.
صبحش که بیدارشدم توی آیینه که صورتمو دیدم ازخودم وحشت کردم!
یه طرف صورتم کاملا کبود شده بود.
اشکام راه خودشونو پیدا کردن و شروع کردن به ریخت!
انگار که مسابقه گذاشته بودن باهم!
حقمه!
romangram.com | @romangram_com