#ما_پنج_نفر_پارت_102

-خب باشه سعی خودمومیکنم!

نفس عمیقی کشیدم باتمام استرسی که داشتم شروع کردم توی چشمای خوشگلش زل زدم وگفتم:

وقتی هفت سالم بود بابام به علت سرطان فوت کرد و دوسال بعد مامان



با یه مرد دیگه ازدواج کرد که ازقضا اون مرد دوبچه به نام های طاها و سحر داشت.

من 9سالم بودطاها هم17سالش بود

مارو به هم صیغه کردن که باهم زندگی کردنمون مشکلی نداشته باشه بعد از یه مدت به بهونه های مختلف به اتاقم میومد.

اوایل بوسم میکرد بعد بغل ولب... نمیتونستم به کسی بگم.

عرفان نمیتونستم کاری کنم هررروز باکلی عذاب وجدان زندگی می کردم همیشه احساس ننگ بودن میکردم تو نمیدونی وقتی یه دختر دست یه مردی که به زور مجبورش کرده به بدنش بخوره چه احساسی بهش دست میده بعد از هربار نزدیک شدن طاها به خودم حموم میرفتم و انقد بدنم رو میشستم تا رد دستاش پاک شه!

عرفان من بچه بودم اون نامرد از بچگی من سواستفاده کرد.

نفهمیدم کی اشکام به صورتم دوید با یادآوری اون خاطرات حالت تهوع می گرفتم داشتم زار میزدم و عرفان هم هیچ عکس العملی نشون نمیداد و فکر میکنم شوک زده شده بود.

سکوت اتاق رو فقط صدای زجه های من میشکست.

بهش نگاه کردم دستاشومشت کرده بود ورگ گردن وپیشونیش زده بودبیرون و چشماش سرخ شده بود خیلی ترسناک شده بود!

به جرئت میتونم بگم از مردی که دنیام شده بودترسیدم.

romangram.com | @romangram_com