#ما_پنج_نفر_پارت_101


لبخندی زدم وچیزی نگفتم یه قدم عقب رفت وکل هیکلموبرانداز کرد ازاین کارش سرخ شدم!

خندیدوگفت:فاطمه خانم ازچی خجالت میکشی من که دیگه بهت محرمم درضمن من زن خجالتی اصلا دوست ندارما

سرموباتعجب بلندکردم وگفتم:یعنی منو دوست نداری؟

اشک توچشمام حلقه زده بود یعنی منودوست نداره آخه چرا فقط به خاطراین که خجالتیم خب چی کارکنم مگه دست منه باهمون چشمای اشکی بهش نگاه کردم .

جدی شدوگفت:فاطمه من فقط شوخی کردم من غلط بکنم تورودوست نداشته باشم کی دلش میادخانومی مثل تورودوست نداشته باشه اخه؟ من عاشقتم خانمی!دستشو دورکمرم محکم ترحلقه کرد.

دستمودورگردنش حلقه کردم وگفتم:

منم دوست دارم عزیزم.

صورتشوبه صورتم نزدیک کرد نفس گرمش که به صورتم میخورد روبه خوبی حس میکردم !

حالم دگرگون شده بود حس عجیبی داشتم نباید بیشترازاین پیش بره چون اگه ولم کنه نمیتونم تحمل کنم وقطعا این دفعه خودکشی میکنم.

خودموازش جداکردم وروی تخت نشستم اومدکنارم وگفت:چرا ازم فرارمیکنی خانم کوچولو؟

-راستش میخواستم یه موضوع خیلی مهم روباهات درمیون بذارم ولی قبلش باید بهم قول بدی که اول خوب فکراتوبکنی وبعد تصمیم بگیری وازدستم عصبانی نشی!

-نمیتونم بهت قول بدم چون شایدعصبانی شم

-پس منم نمیگم


romangram.com | @romangram_com