#لرد_سوداگران_پارت_299
_بابایی شما باید برگردین ،مامان و دو تا داداشام بهتون نیاز دارن
_ولی من دیگه نمیتونم همون ادم سابق باشم
_اتفاقا شما میتونید قوی تر از همیشه باشید و هستید
دخترم رو زمین گذاشتم که یهو شبیه مادرم شد ، سارا هم به سها تبدیل شد ،خیره بهش شدم که دخترم و تو بغلش نگه داشته بود
_پسرم برگرد ،زنت رو پیدا کن
خواستم حرف بزنم که سریع با سرعت تموم به عقب کشیده شدم تو چاله ای فرو رفتم، بعد سالها مادرم و دیده بودم و تونسته بودم باهاش صحبت کنم.
چشمام رو باز کردم اینبار تو بیمارستان بودم، سمت راستم رایان نشسته بود و به دستم نگاه میکرد ،انگار منتظر حرکی از جانب من بود،سرفه کردم گلوم خشک خشک شده بود ،رایان سرش و بلند کرد،نگران بود
_مرداس، وای خدایا ممنونم ازت
دستم توسط کسی گرفته شد برگشتم سمت چپم، پرهام نشسته بود ،باورم نمیشد زندست. خوشحال بودم از اینکه این رفیق رو کنارم میدیدم
_پرهام
_خداروشکر بهوش اومدی
_مگه
با صدای ناراحت رایان برگشتم سمتش
رایان: 6 ماه تو کمایی
باورم نمیشد این همه مدت گذشته و من بیهوش بودم ،با به یاد آوردن همه چیز ،درد به تک تک سلولام برگشت .ویدای عزیزم ،پسرم.
_خبری نیست؟
جفتشون از ناراحتی سکوت کردن ،به دیوار خیره شدم ،تقه ای به در اتاق خورد و آزاده همراه خانم جون، وارد اتاق شدن.
romangram.com | @romangram_com