#لرد_سوداگران_پارت_298
از وسط گلوش رد شد ،هنوز چشماش به من خیره بود، چند باری سرفه کرد و خون بالا اورد ،با ناخناش گردنش و خراش میداد ولی بعد چند دقیقه جسمش بی حرکت شد.
به شمشیر سیاه نگاه کردم ،دستم و دو طرف تیغش انداختم ،من حق مردن ندارم نه تا وقتی بدونم ویدا زندست و بهم نیاز داره، به سمت بالا کشیدمش ،خون با سرعت بیشتری از تو شکمم زد بیرون.
_مرداس صبر کن تا کمک برسه
_پرهام
_میدونم....صبرکن
اونم از درد به خودش میپیچید ولی باید صبر میکردیم میدونستم رایان بالاخره میرسه، منیکه تمام عمرم رو با آموزشای سخت گذرونده بودم با یه شمشیر نمیتونستم که بمیرم .حقش رو نداشتم تا وقتی که خانوادم بهم نیاز دارن .
صدای آژیر پلیس تو ساختمون پیچید و بعد از چند دقیقه همه تو اتاق ریختن، یه افسر زن پسرم و بلند کرد و بیرون برد .
رایان بالای سرم نشست و صورتم و با دستاش گرفت ،چشمم به پرهام افتاد که مردای سفید پوش میبردنش، تمام اتاق و آدمای اطرافم تو هاله ای ار مه فرو رفته بودن .شاید وقتش بود که کمی به آرامش برسم و بخوابم.
_مرداس ، زنده بمون
این تنها جمله ای بود که برای بار آخر شنیدم.
چشمام و به سختی باز کردم ،تو اتاق آبی بودم لباسی، سرتاسر سفیدی تنم بود .سها تو لباس صورتیش داشت با عروسکش، سارا بازی میکرد
چشمش به من خورد و بلند شد و به سمتم دویید، دستام و باز کردم و منتظر شدم بیاد تو بغلم
_بابایی بالاخره اومدم پیشت
بغلش کردم، صورتم و بوسید ،گونش و به گونم چسبوند
_بابایی......... ولی شما که هنوز پیش من نیومدین
_چرا دیگه پس الان کجام!
romangram.com | @romangram_com