#لرد_سوداگران_پارت_297
اشک تو چشمام رو کنار زدم، به گریه های ویدا توجهی نکردم و خودم و بالاتر کشیدم ،پارگی شکمم بیشتر شد و خون با سرعت بیشتری بیرون زد
_خواهش......میکنم....نجاتش بده
کامل به سمتم برگشت و خیره شد تو چشمام، از این فاصله با این ضعف از دست دادن خون نمیتونستم درست پوزخندش و ببینم،ولی تلخیش رو حس میکردم
_داری التماسم میکنی که زنت رو نجات بدم!
نفسام به شماره افتاده بود حس میکنم توانم داره ته میکشه
به سختی دستم و توی جیبم کردم و کیسه الماسارو دراوردم و خالیش کردم رو زمین ،حرکت دستش و دیدم ولی سریع به خودش اومد و دوباره منتظر نگاهم کرد
_نجاتش بده .....بتونه پسرش و بزرگ کنه
ابروشو تاب داد و به نوزاد خیره شد .میدونستم آدم طمع کاریه و برای راحتی خودش آسونترین راه رو انتخاب میکنه ، تنهایی حتی با پرستار هم بزرگ کردن،یه نوزاد سخت بود .
به دوتا نگهبان اشاره کرد ،یکیشون الماسارو برداشت ،اون یکی هم خم شد و ویدا رو از رو زمین بلند کرد، روی دستای من دست و پا میزد ولی جون زیادی نداشت
داد میزد و التماس میکرد بذارن کنار من بمونه، حتی به منم فحش میداد که چرا اینکارو کردم ولی من به صورتش خیره بودم به اینکه میتونه زنده باشه به اینکه حداقل پسرم مثل من بدون مادر بزرگ نشه، میدونستم اونم ماشین کشتار میشه ولی حداقل مادرش رو داره.
اشکاش میریخت و التماسم میکرد که جلوشونو بگیرم ولی از من کاری برنمیومد، چونم میلرزید، نمیخواستم اشکام بریزه و ببینه خورد شدن مردی رو که ازش سمبل قدرت ساخته بود.
وقتی نگهبانا از دید خارج شدن به استاد سرخ نگاه کردم که کلت منو به یکی از نگهباناش داد.
_اول از همه پرهام رو بکش بعد نوزاد رو ،بعدم مرداس. اخرم خونه رو منفجر کن وقتی ما دور شدیم
_بله اقا
قلبم با فشار زیادی به سینم میکوبید دوباره انگار قدرت به تنم برگشته بود ،به نوزادی که رو میز دست وپا میزد خیره شدم .استاد سرخ عمیق بهم نگاه کرد و از اتاق زد بیرون .بعد چند دقیقه صدای دورشدن ماشین اومد، نگهبان به پرهام نگاهی تحقیر آمیزی انداخت
اخرین تیغه کوچیکی رو تو کمربندم حس کردم ،سر کلت که رو سر پرهام قرار گرفت، نیمخیز شدم ،اینبار محال ممکن بود اجازه بدم رفیقم و بکشن.
نگهبان حرکتم و دید و خواست به طرفم شلیک کنه ولی من سریعتر از اون خودم و بلند کردم و تیغه رو به سمت گردنش رها کردم
romangram.com | @romangram_com