#لرد_سوداگران_پارت_295
سرم و برگردوندم و به یزدان خیره شدم که چشماش و برای همیشه بسته بود
رفیق رفتی و تنهام گذاشتی ،گفتم نیا امروز .گفتم بیای از دستت میدم. اشکی از سر درد گوشه چشمم جمع شد ،باور نمیکردم رفته.
پرهام سینه خیز خودش و رو زمین میکشید و دنبال چیزی میگشت .متاسفم پرهام منو ببخش نتونستم ازت اونطوری که باید مراقبت کنم.
من همه چیز رو باخته بودم ،همه چیز رو بخاطر اشتباهی که از اول بی گ*ن*ا*ه توش قدم برداشتم و دلیلش و هیچوقت نفهمیدم.
زندگی که من انتخابش نکرده بودم الان مثل طوفانی رو به اتمام بود.
توی این طوفان تمام کسایی که دوسشون داشتم و قربانی کردم نه اوناییکه حقشون بود، سزای عملشون رو ببینن.
سها رو گوشه اتاق دیدم که گریه میکرد ،دستم و به سمتش دراز کردم تا بتونم اشکاش و پاک کنم،هرچند دیدم تار بود و نمیتونستم خوب ببینمش.
بابایی نگران نباش یه مرده دوبار نمیمیره ،اینجا فقط جسمم از بین میره.
صورتش و با دستاش پنهان کرد و پشتش به من رو به دیوار نشست .
دستم افتاد رو زمین و قطره اشکی سمج از گوشه چشمم سر خورد
سرم و به بالا گرفتم، اگر منو برای این خلق کردی که این بشه ،باشه مهم نیست بنده هم مثل خالق باید بمیره تا باورش کنه. من باور دارم که وجود نداری.
تو چشمای دو رنگ استاد سرخ خیره شدم و زمان سرعت گرفت ،تیغه سیاه شمشیرش درست وسط شکمم فرود اومد ،حتی جلیقه تنمم نتونست جلوش رو بگیره و شمشیر از تو کمرم خارج شد ،خون با سرعت زیادی از تو دهنم و گوشم خارج شد .رعشه ای که به تنم نشست دست خودم نبود،حس میکردم چشمام از فشار زیاد درد ،داره بیرون میزنه.
ویدا جیغ میکشید ولی برای من مهم نبود، اگر اینجوری قرار بود بمیرم، پذیرفته بودمش.
استاد سرخ شمشیر رو چرخوند خون بیشتر فواره زد،فکم و قفل کرده بودم تا داد نزنم.......... من مرد ناله نبودم.
کنارم نشست و پودری قرمز رنگ از تو کیسه ای دراورد و رو گردنم ریخت، میدونستم رسم داشت کسی رو میکشه علامتی از خودش روش میذاشت خصوصا اگر اون فرد مهم بود. دستش و به صورتش کشید و خون ناشی از ضربه به من رو پاک کرد.
_اونیکه جانشین من بود توبودی ولی خودت نخواستی
بلند شد و عقب گرد کرد
romangram.com | @romangram_com