#لرد_سوداگران_پارت_293
برگشتم دیدم خم شده و صورتش و با دستاش پوشونده ،خم شدم طرفش و سرش و به سمت بالا گرفتم تا ببینم چه بلایی سرش اومده
_چیشد پرهام......پرهام
سرش و که بلند کرد نفسم بند رفت ،داد میزد و به خودش میپیچید .دوتا تیغه کوچیک تو چشماش فرو رفته بودن. برگشتم سمت استادسرخ و داد زدم
_لعنتی کثافت این پسرته هم خونته
_من به برادرام رحم نکردم،این پسری هم که میگی از ضعیف هم ضعیفتره، مهره سوخته باید بسوزه
صدای داد ویدا بین ناله پرهام و خنده استاد اکو میشد ،سرم درحال انفجار بود حس میکردم گوشام دارن کر میشن ،استاد سرخ شمشیر مخصوصش و کشید و خیره شد بهم .لباس قرمزش اعصابم و بهم میریخت .دستام خیس عرق شده بودن نمیتونستم بفهمم چه تصمیمی درسته، یا باید الان چیکار کنم
زمان به کندی میگذشت خیره به استاد سرخ بودم و از گوشه چشم میدیدم که ویدا به خودش میپیچید .تو یه لحظه تصمیم گرفتم و شمشیر پرهام رو برداشتم و به سمت استاد سرخ حمله کردم ،قهقهه میزد و جاخالی میداد
_تا به حال هیچکدوم از شاگردام جرات نکرده بودن با من بجنگن، احمق
سرعتش خیلی بالا بود و فقط دفاع میکرد و میخندید، انگار از تقلای من خوشش میومد
_تمام چیزی که بهت یاد دادم این بود، مرداس کوچولو؟
داد زدم و به سمتش حمله کردم ،جاخالی داد و پهلوی شمشیر رو تو کمرم زد، که رو زمین افتادم .چشمم به نگاه نگران ویدا افتاد ،رنگش سفید شده بود و میلرزید .منو ببخش ویدا من خیلی ضعیفتر از اون چیزیم که فکر میکردم
فشار هوای کنار بدنم و حس کردم ، به سمت مخالف چرخیدم و سریع بلند شدم ،شمشیر رو به سمت سر استاد سرخ بردم ولی سریع به عقب خم شد و تیغه از روی شکمش رد شد و بندای لباسش و برید
جفتمون سریع عقب کشیدیم، لباسش باز شد و از تنش دراومد به بدن سرتاسر خالکوبی و عضله ایش خیره شدم ،نفس نفس میزدم ، عرق از رو موهام قطره قطره میچکید .با تعجب به خودش نگاه کرد بعدم به من خیره شد، ابروهاش سفت بهم گره خورد و شمشیر رو دو دستی گرفت ،نور تیغه تیزش چشمم و میزد
_متاسفم که باید مهره سوخته مثل تو رو بکشم ،تو برای من همون جانشینی بودی که همیشه میخواستم
سریع به سرعت باد به سمتم حرکت کرد حتی نتونستم تکون بخورم، چشمام گشاد شد، مثل نور از کنار گوشم رد شد ولی دردی رو حس نکردم، بجاش صدای دادی از پشت سرم باعث شد برگردم عقب
شمشیر استاد تو کتف پرهام فرو رفته بود ،به سمتش دوییدم که استاد سرخ شمشیرش و رها کرد و سریع عقب رفت ،سر پرهام و گرفتم، تو بغلم به چشمای تو خالیش خیره شدم، اشکام بی اختیار میریخت برای مردی که همیشه برادر و محافظ من بود
_مرداس.........داره میاد .....بلندشو
romangram.com | @romangram_com